تبليغاتX
زندگی و حسرت

زندگی و حسرت

لحظه های تنهایی

سلام دوستای گلم

من یه هفته دیگه جشن عقد کنونم هست

خیلی خوشحالم

تورو خدا واسم دعا کنید

همه تونو دوست دارم

ولی یادتون نره ها بیشتر از حامد جونم دوستتون ندارمااااا

 

بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 20:42  توسط نیلوفر  | 

خسته ام

 
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است٬کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
س
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر، دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 18:41  توسط نیلوفر  | 

تنهام نزار

 به نام کسی که یادش در بهارمن

نامش در اندیشه من

عشقش در قلب من

کلامش در دفتر من

دیدارش آرزوی من است

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنن

اما گنجشک ها جدی جدی می میرن

آدما شوخی شوخی به هم زخم زبون می زنن

اما قلبها جدی جدی می شکنه

تو شوخی شوخی به من لبخند زدی

ولی من جدی جدی عاشقت شدم

**********

شب اول آشنایی مون شوخی شوخی جدی  شد

شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن توبود

و جدی ترین  شوخی  عمرم  از دست دادن  تو

 

نگو دیگه قراره یه لحظه پیشم نباشی

نمی زارم یواش یواش   همرنگ سایه هاشی

مهربونیهاتو نمی خوام    خاطره هاتو نمی خوام

 خودت که بهتر میدونی     که من فقط تورو میخوام

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت

 که شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم

 سريع از کنار مرداب دور شدم

 حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم

 و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده .

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 11:19  توسط نیلوفر  | 

با من بمان

                           ای آشناترین!

 روی آسمان آبی طرح یک زمین سبز را می کشم و خانه ای را که

  با چشمان تو با مهربانی ات آباد می شود صدایت را به همه ی پرستوهایی که از

زمستان باز گشته اند نشان بده چه عاجزانه در پی تو ترانه سازی می کنم اگر بدانم

صدای تو چه وقت می آید قلبم را به پیشوازش می فرستم و دسته ای نرگس برایش

خواهم چید هر چند می دانم صدای تو از همه ی نرگس ها خوشبو تر است.

             باورم کن ای باور سبز!

 با من بخوان تا گیتی را در واژه ها مان خلاصه کنیم.

من جلوه ی هستی را در نیمه چشمانت دیدم زلالی آب و رقصندگی دریا را در

سفیدی چشمانت نظاره گر شدم. استقامت کوه در میان قامت تو موج می زند

من فردایم را در میان دستهایت حس می کنم .

 

در سایه روشن عشق نام تو از همه چیز ماندنی تر است ای آسمانی ترین ستاره.

ترانه ام را از عطر عبور عاشقانه ی تو انباشته ام. ترانه ام پلی است که دلهای

خفته را به سرزمین آفتاب پیوند می دهد.

کوچه های این شهر گواه حرفهای روشن من است. گواه نگاه محبت که پیوسته

به سمت توست.

       ا  ی سبز تر از بهار!

امشب بی قراری هایم با قلم همگام و همدم شده اند تا بنگارند قصه ی

سردرگمی را!

امشب امواج تنهایی در دریای دلم غوغا به پا می کنند و خود را به ساحل قلبم

می رسانند. امشب تا ابد عاشق تر از لیلی در جاده های بی پایان تو را جستجو

می کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 3:38  توسط نیلوفر  | 

درد تنهایی

*********************************************

نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی بعد از رفتنت باران چه معصومانه میباریدوبعد از  رفتنت یه قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت گنجشگی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد وبعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهد مرد وبعد از رفتنت دریا چه بغضی گرفت کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با غرور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمهای زیبای تو برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه  طوفان بهر و پرسش وتردیدکسی از پشت قاب پنجره آرام   و زیبا گفت تو هم در حضور این دلهای پاک بگو بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانه های یک دل یعنی غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا شاید به رسم عادت پروانگیمان هاست برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

********************************************

سیرم از خوبی این دنیا

سیرم از زندگی

سیرم از خودم

سیرم از همه چیز

چون دنیایی نامردیه

****************************************

اي کاش بودي و مي ديدي که چشمانم چطور در انتظار توست

اشکها در بدرقه راهت همچو آبي که بدرقه کننده مسافر است

تو را بدرقه مي کرد و در انتظار بازگشت توست

اي کاش بودي و التماس دستانم را مي ديدي که بسوي تو دراز شده

و با فريادي بي صدا تو را به سوي خود مي خواهد

اما اين بازي مرا در حسرت ديدارت جاي گذاشت ورفت

آري اين منم که از دوري تو ديگر تاب و توان حرف زدن ندارم

برگرد که ديگر در من جاني نمانده که نثار تو کنم ، برگرد .

 ************************************************

از چه بگويم ، از كجا بگويم ؟

از عشق بگويم يا از جدايي آن

از دل بگويم يا آه او

از روزگار بگويم يا گذشت زودش

اي خدا ازت دلگيرم

اي دنيا ازت سيرم

يك دسته خوب به دنيا آمدند و بد مُردند

يك دسته بد به دنيا آمدند و خوب مُردند

من كه بد به دنيا آمدم و بد ميميرم

از كدامم ، كدام دسته مال ماست

خدايا عشق مرا از من جدا كردي حالا چه كار كنم

از چي بگويم ، از كي بگويم ؟

از تنهاي ميگويم تا همه بدانند كه

كه يك دسته هم هستند كه تنهايند

از چه بگم ؟

از كي بگم ؟  

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 11:46  توسط نیلوفر  |